لیز خوردن یه بهونست تا دستهایی رو که دوست داری محکم تر بگیری
اسمتو گذاشتم بهار دیدم پاییز می شه میری اسمت و گذاشتم خورشید دیدم بهار می شه میری
اسمتو گذاشتم نفس که اگه رفتی منم برم
|
اندازه ی اشکهای گنجیشک دوست دارم شاید بگی چقدر کم اما می دونستی وقتی گنجیشک گریه می کنه اینقدر اشک میریزه تا بمیره
لیز خوردن یه بهونست تا دستهایی رو که دوست داری محکم تر بگیری
اسمتو گذاشتم بهار دیدم پاییز می شه میری اسمت و گذاشتم خورشید دیدم بهار می شه میری اسمتو گذاشتم نفس که اگه رفتی منم برم +دراندران اژدها دوست در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت
20:7 |
سلام سلام سلام می دونم که خیلی هاتون الان می خوایید کله ی منو به خاطر این همه تاخییر ببرید ولی به خدا قسم اگه بگم وقت ندارم پلک رو هم بذارم از دست این معلماااااااااااااااا آخه یکی نیست بهشون به گه انسان های با ایمان این انصافه که ما تو یه روز ۳تا امتاحان بدیممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم امروز دیگه هممون داشتیم گریه می کردیم آخه امتاحان حسابان و با تاریخ و این ادبیات مزخرف و توی یک روز می گرند شما ها نظر بدید تورو خداااااااااااااااااااااااااااااا تازه از برنامه امتاحانی خبر ندارید وای وای وای وای فیزیک امروز فردا حسابان خدایا خودت آخر عاقبت مارو بخیر کن من نمی دونم چه طوری باید معدلم ۵/۱۹به بالا به شه تازه از تحقیقامون نگفتم که باید۴۰صفحه تحقیق راجع به این فیزیک بدیم من تنها امروز بود که واقعا بعد دوماه فرصت کردم بیام یه سری به همتون بزنم اگه دیر دیر میام خودتون دیدید که تو چه بد بختی گیر کردم +دراندران اژدها دوست در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت
19:59 |
سلام به همتون یه عذرخواهی بابت اینکه خیلی دیر اومدم آخه این روزها سرم خیلی شلوغه مشغول درس و کار و زندگی کم وقت پیدا می کنم بیام حالا بازم می آپم بذارید یه مطلب توپ پیدا کنم فعلا دوستهای گلم +دراندران اژدها دوست در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت
13:48 |
اون شب یادم میاد که صورت نازت مثل ماه نقره ای سفید بود انگار چشمات چیزی می دید که من نمی تونستم ببینم لبهات مثل خطی صاف ، محکم شده بود دستهات مثل زمستون سرد بود و اشکهای من همچون شبنم به روی چهره ی بی حالت تو می ریخت آری تو رفته بودی به جایی که همه ی ماها می رویم آری تو رفته بودی به جایی که خدا برات قصه می گه تو رفتی و ابر از نبودنت گریه کرد تو رفتی از غمت بهار هم رفت گلها مردند پرنده ها دیگه نخوندن و آسمون از غم نبودنت سیاه پوشید آری تو رفتی و من تنها با خاطرات تو موندم +دراندران اژدها دوست در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت
13:52 |
توی آسمون شبهات یه عالمه ستاره دیدم انگاری لبهات طمع بوسهای مختلف و زیاد چشیدند تو دشت قلبت گل عشق فراوان بود انگاری عشق تو تنها واسه من نبود انگاری که فقط وجود من آرزوت نبود من تک شاخه ی گل عشق تو نبودم من تنها ستاره ی شبت نبودم چون تو دیگه عاشقم نبودی +دراندران اژدها دوست در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت
14:5 |
مثل یک خواب بود مثل یک رویا طولانی بارون میومد پاییز بود و من تنها بدون چتر زیر درختهای بلند چنار قدم میزدم کوچه خلوت بود خلوت خلوت برگ های خیس زرد و قرمز زیر پاهایم آروم درد سنگینی و تحمل می کردند من در افکارم بودم و خیس خیس شده بودم ولی برام اهمیتی نداشت تنهای تنها سکوت اون کوچه انگار با من حرف می زد و از خاطراتش با من میگفت از آدمها یی که آمدن و رفتن می گفت از خودش می گفت از حقیقت های پنهان حرف می زد و باران پشت سر تایید می کرد من در اون کوچه بودم تنهای تنها تنها به کوچه آمدم تنها با او حرف زدم و تنها از او خدا حافظی کردم فهمیدم که از من تنها ترم هست +دراندران اژدها دوست در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت
13:45 |
اون روز غروب ساعت ۷ بود توی یکی از خیابون ها که به طرف غرب می رفت در حال حرکت بودیم آهنگ غمگینی گوش می دادم وبه غروب خیره شده بودم تو حال خودم نبودم دلم گرفته بود ۰ پشت چراغ قرمز وایستادیم یه نگاهی به اطرافم انداختم که ناگهان نگاهم تو نگاهش افتاد با اون چشم های قهوه ای قشنگش به من خیره شده بود خجالت کشیدم سرم و انداختم پایین و به بعد به جلو خیره شدم اما هنوز سنگینی نگاهش و رو خودم حس می کردم چراغ سبز شد ما مستقیم رفتیم و اون به سمت چپ پیچید من دیگه اون و ندیدم ولی هر وقت به اون چراغ قرمز می رسیم احساس می کنم داره من و نگاه می کنه +دراندران اژدها دوست در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت
9:53 |
می دونی وقتی باید تو چشمای عاشقش زل بزنی و بهش بگی دیگه دوستش نداری چقدر سخته سخت تر از اون اینه که تو هم دوستش داری ولی اون این قدر نفهمه که نمی فهمه که شاید ما به درد هم نمی خوریم . اینقدر نفهمه که نمی فهمه که تموم کردن شاید گاهی بهتر از با اون بودنه این قدر نفهمه که نمی فهمه که اگه رفتی با یکی دیگه دلیل بر این نیست که از اون بدت اومده دلیل بر اینکه شاید اون به دردت نمی خوره این قدر توی عشق غرق شده که نمی فهمه آدم ها باید با مکملاشون باشن نه با آدم های رویاشون و اون هرگز نفهمید که من مکمل اون نیستم . کسیم که تو رویاش منو می پروروند من اون و کامل نمی کردم و اونم منو کامل نمی کرد پس باید می رفتم خیلی سخت بود اینکه دوستش داشتم ولی باید می گفتم دوستش ندارم من و اون با هم زمین تا آسمون فرق داشتیم پس باید می رفتم من رفتم و سال ها گذشت اما هنوز منو دوست داره و هنوز نفهمیده که باید با مکملش باشه نه با آدم رویاهاش
+دراندران اژدها دوست در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت
10:33 |
ببینم تا حالا فکر کردین شیطان که از جنس جن هاست چرا می گن از فرشته بود!؟ اگه دوست دارین جواب سوالتون و بدونین پس ادامه مطلب و کلیک کنین نظر یادتون نره ها ادامه مطلب +دراندران اژدها دوست در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت
15:23 |
عکس این دو اژدها واقعا بی نظیره نظر شما چیه +دراندران اژدها دوست در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت
14:17 |
|
|